|
سیمین بهبهانی |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 0:13 توسط زهره محمد پور |
|
|
رنگ رخ باخته است . باد ، نو باوه ی ابر ، از بر کوه سوی من تاخته است . هست شب هم چو ورم کرده تنی ، گرم در استاده هوا هم از روست نمی بیند اگر گم شده ای راهش را . با تنش گرم ، بیابان دراز - مرده را ماند در گورش تنگ – به دل سوخته ی من ماند ؛ به تنم خسته که می سوزد از هیبت تب ! هست شب ، آری شب نیما یوشیج
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم دی 1386ساعت 0:55 توسط زهره محمد پور |
|
|
خبر رسانی عنوان خوبی است برای این نوشته! سال تحصیلی جدید شروع شد. یعنی مهر ۱۳۸۶ هم آمد. خیلی سرتان را درد نمی آورم.خلاصه اخبار این که: کانون ادبی دانشگاه تبریز، با فعالیت های ادبی آغاز به کار کرده است. در مهری که گذشت، جلسه ی شعر خوانی "ونگ" در دانشکده ی علوم انسانی برگزار شد. طی چند روز آتی، انتخابات شورای مرکزی این کانون برگزار خواهد شد و سیاست گزاری های بعدی، به اعضای شورای مرکزی واگذار خواهد گردید. محفل ادبی "خلوت انس" نیز با تعیین اعضای شورای مرکزی جدید، پی گرفته خواهد شد. منتظر حضور سبزتان هستیم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 18:40 توسط نوشين سليماني |
|
|
آتش و گریه سلامت را چو جام می به لبهایم تو بنشاندی نگاهم کردی و من را، چو یک صوفی برقصاندی دل زنجیری من را به هر دم با تو کاری هست تو بودی گرد عشقت را به قلب من بیفشاندی تبی کردم از آن بوسه که در شبهای تار من به روی گونه ی سرد م چو یک آتش بگنجاندی صدای گرم و زیبایت چو یک لالایی زیبا به گوشم خواندی ومن را به خوابی خوش بکشاندی تنت یک شعله ی آتش و لیکن من بلور یخ ز بازی یخ و آتش مر ا راندی و ترساندی ! دلم زورق شد و هر دم شناور در تن موجت ز دریا و ز سا حل هم ، تو این زورق بگرداندی به جز شعر تب آلودم کسی همدم نشد با من تو بودی که لب من را ، به یک بوسه بخنداندی و می دانم که هر لحظه اسیر دام چشمانت شدم با یک نگاه تو ، چه دانم دل برنجاندی ؟ به یک گریه دلم خون شد به یک بوسه دلم آتش چگونه آتش و گریه کنار هم ، تو بنشاندی ؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 0:38 توسط زهره محمد پور |
|
|
سلام به همه دوستان عزیزم.
اول از همه عید سعید فطر رو با تاخیر به همه عزیزانم تبریک و تهنیت عرض می کنم.امیدوارم با دلی صاف و خالی از گناه با ماه رمضان امسال خداحافظی کرده باشین(البته خودمم میگم ) نمی دونم چه جوری شروع کنم ،از کجا از چییییییی؟؟؟ ازتون گلایه کنم یا چی بگم؟؟!! شماها چتون شده ؟؟؟نه از کانون خبری هست ، نه از اعضای کانون؟؟ نکنه همتون اعتصاب کردین یا خدایی نکرده ترورتون کردن؟؟؟ چرا کسی چیزی آپ نمی کنه؟؟آقای دبیر کانووووووووون ، کجایی عزیز من ؟ البته من خودم رو کنار نمی کشم ،ولی خوب من اولش هم به همتون گفتم که من شاعر یا نویسنده خوبی نیستم ولی شنونده و خواننده خوبی هستم. اگه من مطلبی پست نمی کنم به خاطر اینه که دست به قلم من زیاد تعریفی نداره ولی دوستای شاعر و نویسندمون چییییییییییییی؟؟؟؟؟ چند بار رفتم کانون ،اما مثل زمان بمباران خلوت بود و در کانون تخته !!! دیگه چی بگم ؟؟بازم میخواین بگم.!!؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 15:18 توسط رضا زارعي |
|
|
به نام نامی دلها
وقتی عقیده عقده خوانده می شود ونور چراغ در اب مهتاب تلقی ومتانت زمین زیر خاک یخ میزند و...ان موقع است که نان از یتیم خانه میدزدیم وتازه می فهمیم...دزد اشتباه چاپی درد است.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 17:46 توسط افسانه شهيدي |
|
|
سلام دوستان!
اميدوارم تعطيلات خود را (مثل هميشه) جوري نگذرانده باشيد كه بعدا بگوييد كاش آن جوري نمي گذرانديد. خب،يكراست بروم سر اصل مطلب؛ بعد از يكي دو ماه انتظار(!) بالاخره مدرسه ها(دانشگاه ها) باز شدند، آنهم نه آنطور كه قرار بود اواسط شهريور ماه، بلكه(مثل هميشه) اول مهر ماه. و اين واقعا جاي تبريك و تشكر و تقدير و ...(غيره!) دارد. (اين هم اصل مطلب نبود.) و اما اصل مطلب؛ پيرو مباحث قبلي (جلسه ي آخر ترم پيش) بايد بگويم كه كانون ادبي (شعر و ادب سابق!) دانشگاه تبريز، بي صبرانه مشتاق حضور ماست. و الآن وقت ان است كه همانطور كه (تلويحا) به هم قول داديم، بياييم و اين پايگاه ادبيات و علاقمندانش در دانشگاه را، آنگونه كه شايسته است، رونق بخشيم و بياراييم و بشناسانيم و راه بيندازيم. و از نظر من در قدم اول بايد دوباره جمع شويم و سنگهايمان را وا بكنيم و ببينيم چه بايد بكنيم. پس خواهشمندم در نظراتتان يك زمان پيشنهادي ارايه دهيد تا در مشترك ترين زمان جلسه اي تشكيل دهيم و بگوييم آنچه بايد گفت. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 11:44 توسط رضا چگني |
|
|
عشق را تعریف کن؟ درس امروز کلاسم بود و من در فکرم در هجوم سایه ها و ساعت ها مهربانی دستانت را جستم و جز کورسویی از راهی تاریک و قدمهایی که از من دور می شوند چیزی نیافتم تقلای بودن و جان دادن در حصار روحهای سرگشته تنهایی که عشق را در من می جویند و نمی یابندش ............. و نمی دانند که من دیر زمانی است که عشق را در میله های تنگ و تاریک ذهنم به اسارت کشیده ام به سلابه اش کشیده ام و او را مسیح وار به صلیب نبودنش محکوم کرده ام کاش می توانستم فریاد بزنم کاش می توانستم فریاد بزنم .................................................................. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 18:3 توسط زهرا طاهري |
|
|
*۱
امروز ششمین سالگرد حمله تروریستی به چند منطقه مهم امریکا و اقدام موفق آنها در انهدام برج های دوقلوی تجارت جهانی در نیویورک است.حادثه که بیش از شش هزار کشته داشت. چند وقت پیش از یکی از دوستان مطالبی شنیدم در مورد پیشگویی قرآن درباره 11 سپتامبر و سرنگونی تمدن منحط !امریکا! خلاصه گفته ها و... ۱*بخشی از حرف های قلنبه شده بر دلم که بامداد امروز مکتوب شد. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 20:50 توسط مسعود احمدنيا |
|
|
کجایید رفقا؟ شما را چه می شود که این گونه پرانرژی می آیید و این گونه پر انرژی تر گود و میدان را خالی می کنید؟ می دانم نوشتن هم گاهی اوقات فصلی است، حوصله می خواهد و دل و دماغ، می دانم! اما تایپ چند جمله ای ارزنده، از این همه نویسنده و شاعر و ادیب، در چنین غریبانه ای که هیچ کس مخالفتی ندارد، باور کنید کار سختی نیست! می دانم که وبلاگ نوپای مان در همان چند هفته ی اول، در گرداب هک، یا چه می دانم اشتباه سرور بلاگفا افتاد؛ اما نه چیزی از دست داده ایم و نه این مساله ذره ای ارزش داشت که بخواهد این گونه انرژی مان را تحلیل برد و با پا پس کشیدن مان، این گونه خانه ی با هم بودنمان را، به باتلاق فراموشی بسپاریم و «تعهد» این کار گروهی پر از خاطره را هم، در پشت درهای روزمرگی، راهی جاده ی نیستی و فراموشی گردانیم! بس کنید دیگر! بوی «مهر» هم دیگر دارد از همه جا به مشام می رسد. مبادا جو تعطیلات تابستان، قلم تان را لای دفتر خاطرات تنبلی جا بگذارد ها! مچاله شدن در لاک سکوت و انفعال بس است! بلند شوید تا مرکب قلم هایتان خشک نشده، پای فرم «تعهد کار دانشجویی دریک وبلاگ گروهی» را امضا کنید. برخیزید؛ تا مبادا دست جفاکار طبیعت روزمرگی و فراموشی و تنبلی، دفتر حرف های قلنبه شده در دل هایمان را، در زیر برگ های در حال ریزش پاییزی له کند! من اگر برخیزم، تو اگر برخیزی، همه بر می خیزند من اگر بنشینم، تو اگر بنشینی، چه کسی برخیزد؟
پی نوشت: زهره ی عزیز! ما را در به دوش کشیدن غم فراق پدری مهربان، شریک بدان، و گرمی دل هایمان را، گرچه از کیلومترها دورتر، پذیرا باش که چون سوسوی ستاره ها، در هوای این شب هایت می تپد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 17:48 توسط نوشين سليماني |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
اينجا چركنويسي است براي حرفهايي خودماني،حرفهايي كه گاهگاهي در سرآدمي قلنبه مي شود وسر ريزش مي شود :
ادبيات... |
| نوشته هاي پيشين |
|
اسفند 1386 دی 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 |
| نويسندگان |
|
زهره محمد پور ابوالفضل سلماني فروغ شامي زهرا طاهري رضا چگني مسعود احمدنيا افسانه شهيدي نوشين سليماني رضا زارعي سيمين حاجي اقراري عليرضا سوري |